|
شطحیات یک طفل سیاستزده!!!
|
«ژاندارک و ذوالقرنین»
ژاندارک: نمیخواهم عادت کنم به سلامهای هر صبحات... نمیخواستم!!!
ذوالقرنین: أصبحت أمیرا و أمسیت أسیرا
ژاندارک: این روزها که در آغوشت پناه گرفتهام، کاش وضعیتمان همیشه قرمز بماند!
ذوالقرنین: آن دم که به آغوشم میافتی، کاش همیشه در گردش به راست پیچ جادهها باشیم!
ژاندارک: شعرم را ادب کردهام. به فلان ابن فلان معصومزاده قسم! جز ثنایات را نمیگوید... فقط تا یادم نرفته بگویم: لیلی پتیارهات مجنون نمیخواهد...
ذوالقرنین: لیلی بی مجنون باز هم لیلی است. اما... اما مجنون بی لیلی هیچ است، هیچ... من به یک لیلی محتاجم...
ژاندارک: هوای آغوشتان... آخ! ... من یکلاقبا را هوایی کردید...
ذوالقرنین: آغوشی در دوردست، سخت انتظار تو را میکشد، تمام روز، تمام ساعات و ثانیهها، تا نفسهای متلاطم صاحب خویش را، با عطر متبرک نفسهات گره بزند...
ژاندارک: بیا و سپر باش میان من و دنیا!... خستهام.
ذوالقرنین: از باریتعالی خواستهام تا زیبای خفته مرا از کابوس شوم روزگار در امان دارد...
ژاندارک: تنیده در تن من، حکایت سرانگشتانات، من از تبار گبهام...
ذوالقرنین: خستهای، و تنات ـ این پیکر مقدس ـ تشنه سرانگشتانی است، تا نوازش کنند تو را، و برای دقایقی هرچند کوتاه، درد و خستگی را، از وجودت دور نمایند...
ژاندارک: در سینهات نهنگی میتپد...
ذوالقرنین: دیشب پیامبری از کنار خانهمان گذشت...
ژاندارک: گفتم ببینمت مگرم درد اشتیاق / ساکن شود، بدیدم و مشتاقتر شدم
ذوالقرنین: مرجان لب لعل تو مر جان مرا قوت / یاقوت بگویم لب مرجان تو یا قوت؟!
قربان وفاتم به وفاتم گذری کن / تا بوت همی بشنوم از رخنه تابوت
***
پن ۱ : میگفت: شبی از شبها، ژاندارک به خانهمان آمد، با طعامی بهشتی، که با سرانگشتان مقدساش آفریده بود، و ما، در این غربتکده بیرحم، متنعم نوالهای از دستان پرمهر او گشتیم...
پن ۲ : میگفت: از انقلاب که میگذشتم، نظرم به گودو افتاد، گودویی که بیحضورت صفایی ندارد، دلم لرزید، و بغضم ترکید، به یادت. آمدم به شهرک غرب، و دیدم که بر تابلویی نوشتهاند: «دی شیخ با چراغ...»، و باز دلم لرزید، و بغضم ترکید، به یادت. نمیدانم تا آن دم که به مقصد برسم، چند بار دیگر این زلزله مدام، و این سیل دمادم، مرا زیر و رو خواهد کرد، بیحضورت، و به یادت. و این دل که میلرزد، در کدامین پناهگاه، و در کدامین آغوش، آرام بگیرد؟! و با خود گفتم: این چه خیالی است که من به آرامش خواهم رسید؟! که حتی آن هنگام، که گام در حریم صحن حرم آن قدیس غریب میگذارم، باز هم گوشه گوشه آستان ملکپاسباناش، هنوز رنگ تو دارد، هنوز شعر تو میخواند... و شاید اگر به رسم دوری و دوستی نبود، میگفتم: که ای کاش همیشه در کنار تو بودم! کاش همیشه در کنار من بودی! کاش!!!...
پن ۳ : میگفت: دیری است که نیستی و هستم. آن دم که عطر دلانگیزت که به مشامم میرسد، میپندارم که هستی و نیستم...
پن ۴ : احتراماً به محضر دوستان عزیز معروض میدارم که عاشق نشدهایم. پس لطفاً و خواهشاً و ملتمساً در باب حدیث وصل و عشق و محبت و کذا و کذا برایمان دعا نفرمایید. خوبیت ندارد والا... ![]()
نگاشته فوق صرفاً ناشی از اتصالات فنی بخش ادبی مغز مبارکمان است که چند روزی است فیزیک و متافیزیکاش قاطی شده و اصولاً مقولاتی را تراوش میکند که فقط از مجانین و دیوانگان برمیآید و اساساً با معادلات مغزی آدمیزاد همخوانی ندارد!!! (نکند واقعاً دیوانه شدهام؟!) لذا قول میدهیم در اسرع وقت نسبت به تعمیرات اساسی آن اقدام نموده و خانوادهای را از نگرانی نجات دهیم. به خدا!!! اینها حرفهایی بود که مدتهاست روی کاغذ آورده بودیم، اما تا امروز فرصت اینترنتینیزهکردنشان پیش نیامده بود (به دلیل سرعت پایین مغزمان) و لذا امروز به مرحله اجرا درآمدهاند. نتیجتاً آنکه حالمان کاملاً خوب است و اصلاً نگران حال ما نباشید و اصولاً از خوشی داریم میترکیم... باور کنید!!!
>> عرض نکردم؟!
«تمت الکلمة»
الف) آقا!!! :
گشتم تمام شهرشان را
تمام کوچهها و پسکوچهها را
و دیدم تمام آدمهایی را
که میآیند و میروند
آقا!
و کجایید شما در این میان؟!
و کجاست آن صدای قدسیات؟!
و کجاست آن دستهای مهربانات؟!
و کجاست محفل دلنشینات؟!
نیافتم آقا! نیافتم...
چقدر دلخورم
از این یقهسفیدهای لعنتی پشتمیزنشین
از آقایان «سین» و «صاد» و «عین» و «نون»
که غم نان را
بهانه کردهاند برای پاسخ نگفتن
و متنفرم از شانههایی که
بیقید بالا میروند که:
«ربطی به ما ندارد»!!!
آقا!
آمدهام به پایتخت دودی جهان اسلام
به پایتخت رخوت و فراموشی
تا بیابم کسی را که بشنود
و ببیند دردها را
و همه صم و بکم
مسحور میز خویشاند آقا!
«همه پناه گرفتنهاند در پس هرگز
و پشت هیچ نشستند از این گمان که هنوز»
ب) مترو:
قطار میرود / تو میروی / تمام ایستگاه میرود...
آنفولانزا بهانه بود برای آنکه به میلههای قطار اعتبار نبخشند. که به یکدیگر تکیه کنند. و گاه و بیگاه بخندند به کلمات حکمتآمیزی که خلقالله از سر فشار و ناچاری و گرما ابراز میداشتند. و چه خوب بود!!! کاش مسیری به درازای یک عمر را میپیمودند و به نظاره مینشستند تمام آدمهای تاریخ را!!! افسوس!!!... نشد... ناگهان چقدر زود دیر میشود...
ج) «گودو»:
مکن بیدار از این خوابم خدا را
که دارم خلوتی خوش با خیالش
چرا حافظ چو میترسیدی از هجر
نکردی شکر ایام وصالش
به گمانم ملغمهای باشد از صندلیهای لهستانی و ساموئل بکت و سیگارهای متبرک ملعون و آکاردئون و بستنی شکلاتی و دستمالنوشتههای بیانتها و ممیزیهای لعنتی و غیره و غیره و غیره...
د) دلتنگی (برای نخستینبار در عمرم غزلی سرودم برای مخاطب خاص):
وقتی دلم برای دلت تنگ میشود
انگار پای ثانیهها لنگ میشود
روی سیاه و قلب سپیدم به یک نظر
در بحر بیریای تو یکرنگ میشود
صوت مقدسات چو شود نازل از دهان
مانند وحی در سر من زنگ میشود
در برزخی میانه وصل و فراق تو
هر دم میان عقل و دلم جنگ میشود
مرجان بحر جان ندهم من به جام جم
حتی اگر دلم هدف سنگ میشود
شاد است این پرنده به وقت طلوع تو
با هر غروب روی تو دلتنگ میشود
در عصر صفر و یک نبود حرف هجر و وصل
زیرا ملاک فاصله فرسنگ میشود
سیگار میکشم ز فراقات تمام روز
شُشها اگرچه لانه خرچنگ میشود
انگشتت را به حلقت فرو کن
قی کن آنچه را که بلعیدهای
آی عدالتخوار!
هرچند استشمام تعفن آنچه بالا آوردهای
سخت است
اما سختتر از تحمل فقر و فلاکتی نیست
که به اسم عدالتخواهی
بلعیدی
تا کسی نداند
که چه بازی کثیفی را رقم زدهای
آی عدالتخوار!
خلوص ریشهها به ریشها افول کردهاند
و امروز بازارت رونقی لجنآلود یافته
مبارکت باشد!
بهار نیست
که امیدم به باران باشد
تا بشوید نعش لجنمال تو را
اما
از خیسی چشمان طفلکان یتیم شهر
ناامید نیستم
آی عدالتخوار!
زبانت
این سرخفام آتشاندود زهرآگین
که به معجزه چرخش آن مینازی
اگرچه تو را سری سبز نیست
اما دودمان بیریشگیات را
بر باد خواهد داد
و آن روز برای همیشه
از تعفن وجودت رهایی خواهم یافت
آی عدالتخوار!
لاشخور «عدالتخواری» را
به هیئت کبوتر «عدالتخواهی»
بر فراز خانههامان به پرواز درآوردی
تا جشن بگیریم
حضور پرنده کاذب عدالت را
اگرچه همای شوم تو
ـ چه لاشخور و چه کبوتر ـ
نوید آسایش میدهد
لبخند نمیزنم
زیرا که این روزها
مغموم زخمی سترگم
که نمک عدالت تو
تنها بر عمقش میافزاید...
آی عدالتخوار!
کوتاه کن دستان سیاهت را
از سرنوشت سپید ما...
«زندگانی سگی!!!»
یا جستاری در نکوهش و تمجید زن بودن
چندی پیش یکی از دوستان ارجمندم ترانهای از «شاهین نجفی» را با نام «زندگی سگی من» در توصیف دنیای سیاه و فلاکتبار زنان به سمع بنده رساندند که به نظرم بسیار جای صحبت دارد.
حقیقت امر آنکه، مدتهای مدیدی است در جامعهی پیشرفتهی ایرانی، مدعیان راستین و دروغین حقوق زنان با شخصیتهای حقیقی و حقوقی گوناگون به دنبال احیای آن بوده و هستند. متأسفانه این روزها که فرصت گردیده تا بیش از پیش در محیط دانشگاه آمد و شد داشته باشم، با گوشهای از این افکار سازماندهیشده که به مغز گروهی از دانشجویان احساساتی و غیرتحلیلگر حقنه شده است، بیشتر آشنا گردم. جنبشهای فیمینیستی و زنسالارانه و به قول معروف جماعت هشتم مارسیها، طی سالهای اخیر تمامی تلاش خود را داشتهاند تا با نشان دادن چهرهای دیگرگونه از زن و بعضاً تبدیل آن از موجودی آرام و متین و منطقی به گلولهای آتشین و ویرانگر که در مقابل آنچه به ظاهر آزادی را از او سلب مینماید سر به شورش و طغیان برمیدارد، بتوانند حرف خود را به کرسی نشانده و حقوقی را که به زعم ایشان جامعه و اسلام از آنها سلب نموده است طلب نمایند؛ تا بدینوسیله جایگاه اجتماعیشان را ارتقا بخشیده و برای نیل به این هدف، تمامی پتانسیل خود را به کار گرفته و حتی در برخی موارد با الگوبرداری از جوامع غربی سعی در جهش به سمت هدف غیراصولی خویش داشتهاند.
جالب آنجاست که آنچه امروز دوستان هموطن ما در داخل تحت عنوان دفاع از فیمینیسم و حقوق زنان سنگ آن را به سینه میزنند، اکنون مدتهاست که در برخی از کشورهای داعیهدار این امر، تاریخ انقضای آن فرارسیده است. یکی از اساتید عزیز دانشکدهی الهیات دانشگاه فردوسی مشهد پس از آنکه بحث حقوق زنان در کلاس مطرح گردید و تب آن بالا گرفت، پس از اتمام کلاس در حضور آقایان، مثالی عینی را از این موضوع مطرح نمود و اذعان داشت زمانی که برای تحقیق و تحصیل به فرانسه سفر نموده بوده، تصویری مفهومی را مشاهده نموده که بر یک بیلبورد نقش بسته و قصد دارد این مطلب را به مخاطبین خویش بفهماند که نمیتوان بسیاری از تفاوتها را نادیده گرفت و قائل به تساوی بین زن و مرد بود(1).
همین است که تعجب مرا میافزاید. جماعت غربی از آنچه که یک روز فریاد آن را سر میدادهاند و امروز دریافتهاند که اشتباه میکردهاند دست برداشته و اکنون در میهن اسلامی ما، گروهی از برادران و خواهران به اصطلاح روشنفکر مشغول به نشخوار افکار پلاسیده و مندرس غربیان بوده و از آن خوشنودند.
در این مجال تنها گوشهای از آنچه که مدنظر بود را درج نمودم. حرف برای گفتن در این زمینه بسیار است. امیدوارم آنان که عمداً و یا سهواً مشغول کوبیدن تیشه به ریشهی حقوق راستین زنان در جامعهی ما هستند، هرچه سریعتر از خواب غفلت بیدار گشته و تیشهی خود را غلاف نمایند؛ و هم اینکه:
گوش اگر گوش من و ناله اگر نالهی توست
البته آنچه به جایی نرسد فریاد است
مجدداً یادم آمد از ترانهی شاهین نجفی و آن را مقایسه کردم با ادبیاتی که شاید از آنچه امثال وی میسرایند و به قول خودشان فریاد میزنند و برایش سینه چاک میدهند، به واقعیت نزدیکتر باشد. مثال بارز این ادبیات را بارها و بارها در اشعار پارسی ـ وطنی خودمان دیدهایم، اما یادآوری نمونهای از آن را خالی از لطف نمیدانم:
از خیابانها نمیترسد؛ دلش اینجور نیست
میرسد؛ حس میکنم خیلی از اینجا دور نیست
میرسد، حس میکنم؛ این حال، حال شاعریست
شاعر است البته خیلی مثل من مشهور نیست!
مثل مرگم دوردست است، آخر اما میرسد
مثل خورشید شهادت موقعی که نور نیست
دوستش دارند هم پروانهها، هم ابرها
حلقهشان دور سرش هر روز بیمنظور نیست
خم شد از روی زمین برداشت کاغذپارهای
باخبر هستم که یک آن نیز بیدستور نیست
رد شد الآن از چراغ سبز با پروانههاش
تا بفهماند که تنها فرصت از زنبور نیست
دوست دارم دستهایش را نبیند هیچکس
گرچه او دزدی نکرده؛ شهر بیساطور نیست
انتخابش کردهاند انگار تا خواهر شود
اختیاری نیست کار او؛ ولی مجبور نیست!
گردن تقدیر، باریک است زیر بار دل
بد شدن یا خوب ماندن توی دنیا زور نیست
خواهر من! مادر من! بالهایت را نیار
آسمان دودی تهران هنوز آنجور نیست
آمن و ضامن نیم من؛ میدرندت گرگها
زود باش آهو برو! تهران که نیشابور نیست(2)
والسلام علی من اتبع الهدی
***
پن 1 : به علت مستهجننگاری غیرمتعارف در بیلبورد فوقالذکر از توصیف آن در این صفحهی مبارک به شدت معذوریم. عفو بفرمایید.
پن 2 : شعر از شاعر ارجمند استاد علیمحمد مؤدب.
«هولوکاست شیاطین»
این روزها فراوان سخن از شیطانپرستی و فرقهها و گروههای مرتبط با آن به میان میآید. گروههایی که هر چند نوپا و بعضاً بهصورت غیرسازمانیافته مشغول به فعالیت در کشورمان هستند، اما در بلندمدت میتوانند لطماتی بسیار اساسی بر بدنه جامعه و همچنین فرهنگ و جوانان ما وارد نمایند. گسترش بیش از پیش طرفداری از موسیقی شیطانپرستی و سردمداران آن همچون مرلین منسون، آزبورن، هدهانتز، دیساید و... نشان از وجود خلأی دارد که نتوانسته از ورود و اثرگذاری اینگونه افکار و گرایشهای منحط جلوگیری نماید.
غرض از اشاره به چنین مسئلهای ریشهیابی عدم توجه به آن در کشورمان است. چرا که اگر بهطور جدی به آن دقت و توجه شده بود و حساسیت لازم ایجاد میگردید هیچگاه در این حد و اندازه به آن دچار نمیگشتیم. به نظر میرسد مسئولین فرهنگی و اجرایی ما آنچنان درگیر مسائل مختلف و عمدتاً جانبی گشتهاند که اصولاً مقوله تهاجم فرهنگی و محصولات و دستاوردهای نابودگر و مخرب آن را از یاد بردهاند.
درست است که مسئله فلسطین مسئله جهان اسلام است و هم اینکه اصولاً هولوکاست چیز بدی است و قبل از اینکه این را پرزیدنت احمدینژاد بگویند سال 1379 این را آقای دکتر فردریک توبن استاد دانشگاه آدلاید ـ که خود از نزدیک به اردوگاه آشویتز (محل کورههای آدمسوزی مورد نظر در هولوکاست) رفته است ـ در آمفیتئاتر دانشکده علوم اداری دانشگاه فردوسی مشهد بیان فرمودند و اصلاً درست است که ما باید برای ملتهای دوست و همسایه نظیر عراق و افغانستان و مقداری آنطرفتر نظیر کوبا و ونزوئلا و جیبوتی و ساحل عاج و جزایر کامور و امثالهم دل بسوزانیم و اصولاً درست است که ما در دنیای گرگصفت امروز به دنبال یک حامی استراتژیک صادق و راستین میگردیم، اما این دلیل نمیشود که از خودمان نیز فراموش نماییم. متأسفانه مسئولین عزیز ما آنقدر درگیر هولوکاست و غزه و ماهواره سفیر امید و کارت سوخت بنزین شدهاند که اصلاً یادشان رفته این همه وسواس و این همه دقت و این همه تکاپو را دارند برای چه کسانی انجام میدهند!!! اگر هم یادشان رفته این بنده حقیر در این جایگاه عریض میخواهم یادآور شوم که مسئولین هر چه تلاش دارند برای همین مردم ایران است و هم برای آینده آن که همین جوانان بینوا هستند. حال در نظر بگیرید که این مسئولین محترم آنقدر درگیر مسائل جانبی گشتهاند که از جوانان فراموش نموده و جوانان محترمتر نیز به دلیل همین بیتوجهیها و کممحلیهای مضاعف دستاندرکاران به فرعیاتی همچون گروههای شیطانپرستی که به مراتب هولوکاستی نفسگیرتر و هولناکتر هستند روی آوردهاند. نتیجتاً وقتی جوانان ما کاملاً به انحراف و گمراهی کشیده شدند آنوقت جد اعلای مرحوم بنده میخواهد از این مملکت در برابر خطرات احتمالی و غیراحتمالی و قطعی دفاع کند یا آقای حامد کرزای؟! در نهایت دیگر کشوری باقی نمیماند که بخواهد حامی استراتژیک هم داشته باشد!!!
بگذریم...
از طفره و حاشیه و اطاله کلام متنفرم. خیلی صادقانه حرفهایم را گفتم. روی سخنم با مجموعه بود و نه با شخص. امروز دانشمندان ما سفیر امید ساختند و گوسفند شبیهسازیشده اختراع کردند. اما مواظب باشیم که مجبور نگردیم یک روز آدمهای شبیهسازیشده را که خوی انسانی دارند با موشک از سیارات دیگر خریداری نماییم که اگر آنطور شود در آن روز باید گفت:
و علی الإیران و السلام!!!
پ.ن: این عکس بالا مربوط به جد اعلای بنده که در متن به آن اشاره کردم نیست. این آقا «آنتون لاوی» سردمدار بزرگ شیطانپرستی است که عمری در این راه مجاهدت کرد و نهایتاْ در سال ۱۹۹۷ میلادی (یک سال قبل از جام جهانی فرانسه!!!) از فرط پرستش شیطان و هدایت خلق به سوی تاریکی به هلاکت رسید. برای اطلاع بیشتر از وضعیت وی اینجا کلیک کنید.